تبلیغات
طوبی - گفتگوی حضرت یحیی علیه السلام و ابلیس
جمعه 14 آبان 1389

گفتگوی حضرت یحیی علیه السلام و ابلیس

   نوشته شده توسط:    


ابلیس از زمان آدم علیه السّلام نزد همه پیمبران مى‏آمد تا مسیح مبعوث شد، با آنها گفتگو میكرد و از آنها پرسش مینمود و با هیچ كدام بیشتر از یحیى بن زكریا انس نداشت.

یحیى گفت: اى ابا مرّه من بتو نیازى دارم گفتش تو را ارجمندى بیش از آنست كه من خواهش تو را رد كنم هر چه خواهى بخواه كه من در فرمانت مخالفت ندارم.

فرمود: اى ابا مرّه میخواهم همه دامهایت كه آدمیزاده را با آنها شكار میكنى بمن بنمائى گفت بسیار خوب و فردا را باو نوید داد.

بامداد فردا یحیى در خانه نشست و در خانه را بست چشم بوعده‏ گاه بود و نفهمید كه شیطان از دریچه كه در اطاقش بود برابر او آمد با چهره‏اى چون میمون و تنى چون خوك و دو چشم دراز در چهره، دندانها و دهانش در درازى چهره شكافى بودند در یك استخوان بیچانه و ریش، چهار دست داشت دو تا در سینه و دو  در شانه پاشنه‏هاش در جلو بودند و انگشتان پاهاش در دنبال قبائى بر تن داشت كه كمرش را بسته بود با كمربندى كه رشته‏هاى سرخ و زرد و سبز و همه رنگ بدان آویخته بودند و زنگ بزرگى بدست و خودى بر سر و بر خودش آهنى آویخته چون قلاب و چرن.

 یحیى خوب او را ورانداز كرد گفتش این كمربند میانت چیست؟

گفت این كیش گبریست كه منش ساختم و نزد آنها آرایش دادم. فرمود: این رشته‏ها و رنگها چیستند؟

گفتش اینها كارهاى زنانند  پیوسته زن جلوه‏گرى میكند تا رنگى از او بگیرد و مردم را بدان بفریبد، فرمودش این زنگى كه در دست دارى چیست؟

گفت مجمع همه لذتها از طنبور و تار و دایره و طبل و ناى و سرنا، و خوش‏گذرانها بر سر سفره میخوارى خود نشینند و از آن لذت نبرند و من این زنگ را میان آنها بجنبانم و چون آوازش را بشنوند طرب آنها را سبك كند و برقص آیند و انگشت بر هم سایند و جامه بدرانند.

فرمودش چه چیز چشمت را روشنتر كند؟

گفت: زنها كه دامها و بندهاى منند، و چون نفرین نیكان و لعنت آنها بار مرا سنگین كنند نزد زنها روم و بدانها خوشدل شوم.

یحیى باو گفت: این خود كه بر سر دارى چیست؟

گفت از نفرین مؤمنان با آن خود را نگهدارم،

گفت: این آهنى كه در آن بینم چیست؟ گفت دل خوبان را با آن قلاب كنم.

یحیى گفت: هرگز شده كه بمن پیروز شده باشى؟

گفت: نه ولى تو یك خصلتى دارى كه آن را خوش دارم.

یحیى گفت: آن چیست؟ گفت تو پر خورى و چون افطار كنى و بخورى و سیر شوى و از برخى نماز و شب زنده دارى خود در شب باز مانى از این كار

 یحیى فرمود: من با خدا عهد مى‏كنم كه دیگر سیر نخورم تا او را ملاقات كنم. ابلیس گفت: من هم با خدا عهد مى‏كنم كه بمسلمانى اندرز ندهم تا بمیرم. از نزدش بیرون شد و دیگر بدو باز نگشت.

منبع: آسمان و جهان-ترجمه كتاب السماء و العالم بحار، ج‏7، ص، 173


کلمات کلیدی: ابلیس ، گفتگوی یحیی و ابلیس ،